تبليغاتX
صداقت

روي تاب نشسته ام آنقدر بالا رفته ام که انگار لحظه اي ديگر ميان کوچه مهمان مي شوم ،دلم مي ريزد و سلولهايم از اين همه هيجان به وجد مي آيند .

 

وقتي مي نشينم بر آهن سرد تابي که از کودکي همنفس اشکها و لبخندهايم بوده ، ديگر من نيستم، مي شوم پسرکی سرخوش که تا ديروز کنار فواره ي پارک دلبري مي کرد از آدم بزرگهايي که لپش را مي کشيدند ، مي شوم همان طوبايي که مي دويد روي بام و هيچ گاه نشد که بادبادکش را به باد بسپارد

 

وقتي که تاب رخصت پرواز مي دهد ، روحم آنقدر سبک مي شود که دل مي بازد به نگاه ماه و عاشق مي شود، نه يک بار نه ده بار آنقدر که شمردنش آسان نيست و تاب و پرواز تنها شاهدان بوسه هاي بي پروايي هستند که بر گونه ي خدا مهمان مي شوند

 

اگر شب نبود، اگر اين ساعت شبانه هايم بر بام نبود، اگر تابي نبود که مرا ببرد در آغوش خدا ،چيزي کم داشتم

 

اگر خدا نبود ، اگر آسمان را نمي آفريد ، اگر همين چند ستاره نبودند ، دل به چه چيز خوش مي شد؟به چه بايد دل مي بستم ؟ اين همه کلام عاشقانه را براي که زمزمه مي کردم؟

 

خوشحالم و سرخوش تر از هميشه ، خوشحال براي بودن خدا، خوشحالم براي گرماي بوسه هايش که پنهان مي شود در دل اين همه تاريکي ، خوشحالم براي عشقي که در نگاهش جا خوش کرده و گرمم مي کند هر روز و هر لحظه و خوشحالم براي اين عشقبازي زميني با معشوق آسمانيم ، خدا خوب مي داند که تنها دلبر اين دل تنهاست و خوب مي داند که عشقي نيست در اين وجود زميني جز عشق زميني او.

 

پروردگارا من به لبخندت که هميشه در لحظه هايم جاريست سوگند مي خورم که هنوز هم زميني دوستت دارم که تويي همدم اين دل تنهایم.....

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1388ساعت 1 AM  توسط | 
امام من؛ دلم تنگ است؛ تنگِ تنگ
نه از دست لاقيدان و به ظاهر بي دينان
نه آنچنان از دست كفار و معاندين (كه آنها ظاهر و باطن دشمنند و دشمن كارش دشمني است)
كه از خودي‌هاي بي‌خودي

از آنها كه دم از اسلام و انقلاب و دفاع از ارزش‌ها مي‌زنند
از مدعيان؛ از آنهايي كه دفاع از تو و آيينت را به هر وسيله حتي تمسك به دروغ و دروغ گويي را جايز و حتي مستحب مي‌دانند.

راستي امام من؛ مگر ولايت فقيه ادامه خط ولايت الله و ائمه نيست؟
مگر نه اينكه مدعي دوست دار شما ، همانكه دم از امام و رهبري ميزند، ابتدا بايستي ولايت الله و ولايت ائمه را پذيرفته باشد؟ مگر نمي بايست پيش از صحيفه نورت، قرآن و سخنان رسيده از امامان معصوم را ملاك قرار دهد؟

امامم، هنوز 2 دهه از رفتنت نمي‌گذرد كه عده‌اي تنها بخش‌هايي از صحيفه‌ات را (آن‌هم به ظاهر) مستمسك كار خود قرار داده اند و به هر آنچه با مزاج تند خود سازگار نبينند گير ميدهند و از تو و كلامت مايه مي‌گذارند.
امامم مگر نه اينكه «صداقت» براي هر انساني چه مسلمان و غير مسلمان يك اصل انساني است؟
مگر دروغگويي در فرهنگ ديني ما از بزرگترين گناهان كبيره شمرده نشده است.

امامم؛ بيا و بين چگونه همان عده به ظاهر ولايي اين اصول ابتدايي اسلامي و انساني خود را به گوشه‌اي گذراده، دم از اطاعت و پيروي شما و رهبري مي‌زنند.

قلم و تراش به دستاني كه خود را بر مدار شريعت - همان شريعتي كه خود ساخته و پرداخته اند- نشانده اند، چنان مينويسند و سخن مي‌گويند كه گويي صحيفه نورت تنها بر قلب مطهر آنها نازل شده است و تاويل و تفسير آن تنها در نزد ايشان است.

اي كاش مي‌دانستم صحيفه نور اين عده چند صفحه دارد؟!
اي كاش خبري مي‌دادي كه اين عده به ظاهر پاسدارِ همه ارزشها در نزدت چه قربي داشته و دارند.

مي‌خوانم؛ صحيفه نورت را: (جلد 21 صفحه 278)
«خون دلى كه پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است، هرگز از فشارها و سختيهاى ديگران نخورده است».

اماما دلم تنگ است.
از نبودنت، از رفتنت دلم تنگ است؛
از بد اخلاقي، از دروغ،
از بي صداقتي مدعيان دوست داران تو و انقلاب و رهبري دلم تنگِ تنگ است.

از مدعيان اصول و مذهب، مدعيان هميشگي دفاع از ارزشها، از مدافعان دروغين شما و آرمانهايت تنگ است
از آنها كه بر سر شاخه انقلاب نشسته، بن انقلاب را مي‌برند.
از برخي اصولگرايان بي بهره از اصول ناب؛
از بخشي از اصلاح طلبان بي نشان از اصول.

اماما دوستت دارم
براي هميشه تاريخ در قلبم خواهي ماند
امامم؛ صدايت و سيمايت بوي صداقت ميداد و ياد و خاطره ات نيز...

امامم؛ دوستت دارم
به اميد آنكه صداها و سيماهايمان روزي همگي بوي صداقت گفتار و رفتار خميني كبير باش
+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1388ساعت 2 AM  توسط | 

رهایی در راستگویی است، این جمله را همه آدم هایی که با دیگران مراوده می کنند ، قبول دارند. وقتی انسان راست می گوید خیالش از همه بابت راحت است چون شب ها سرش را با آسودگی روی بالش می گذارد و صبح ها راحت چشم به روی دنیا باز می کند. کسی که راستگوست دوست داشتنی هم هست چون تکلیف اطرافیان با او روشن است و همه می دانند چگونه با او رفتار کنند. 

راستگویان را چگونه بشناسیم؟

نخستین نشانه راستگویی تطابق قول و عمل شخص است. اگر گفتار شخص با رفتار وی مطابقت نداشت وی را می بایست از دروغگویان یا دست کم کسانی دانست که راستگو نیستند بنابراین نمی توان در برابر ایشان متواضع بود و آنان را الگو قرار داد و خود را مرید ایشان دانست.

این مساله را می توان با نگاهی به اعمال آنان به دست آورد. اصولا کسانی که اهل راستگویی هستند برای مردم دل می سوزانند و برای رهایی مردم تلاش می کنند و آنان را از اسارت و بندگی و بردگی رهایی می بخشند.

 

از این رو راستگویان اهل انفاق و کمک به دیگران و انسان های نوعدوستی هستند که دستگیر هر در راه مانده ای هستند و به حاجتمندان و فقیران کمک می کنند. یتیمان و ناتوانان را دستگیر می باشند وبه آخرت ایمان داشته و نماز را به پا می دارند و زکات مال خویش را می پردازند و اهل وفای به عهد هستند. (سوره بقره)

 

افراد راستگو خویشان را دوست داشته و به هر شکلی به آنان کمک می کنند. اصولاً راستگویان اهل اخلاص هستند و در انجام وظایف عبادی و اجتماعی و اخلاقی خویش کوتاهی نمی کنند و با تحمل مشکلات و رنج ها آن را انجام می دهند.

آنها در اندیشه و اعتقاد خویش با برهان و دلیل هستند و این مساله خود مهم ترین دلیل بر راستگویی ایشان افزون بر صدق در عمل آنان است.

 

با توجه به این نشانه ها، انسان به سادگی و آسانی می تواند راستگوی واقعی و راستین را از راستگویان مدعی و دروغین باز شناسد. بنابراین نمی بایست برخی از اعمال و رفتار گروهی فریبکار موجب شود تا در دام آنان افتاد. برخی با گریه و سایر شواهد ظاهری می کوشند تا مردم را فریب دهند که اصولا نباید برخی از رفتارهای ظاهری و تظاهری مبنا و ملاک داوری قرار گیرد. بسیار دیده اید که دروغگویان به گریه متوسل می شوند.از این روست که قرآن گریه را حربه دروغگویان می شمارد و می گوید که آنان با گریه می کوشند تا حقیقت را بپوشانند و مردمان را گمراه کنند. بنابراین نمی بایست گریه و دیگر تظاهرات ظاهری مردمان را ملاک داوری قرار داد.

راستگویی در روایات

راستگویی واقعاً معجزه می کند . چون کسی که راستگوست نگاه ها را به سمت خود می چرخاند و اعتماد دیگران را به خود جلب می کند. در این میان اساس زندگی انسان کار گروهی است و هنگامی کار گروهی امکان پذیر است که افراد گروه نسبت به یکدیگر اطمینان داشته باشند و اطمینان در صورتی حاصل می شود که صداقت و امانت در میان افراد گروه حاکم باشد.

 در روایات آمده است یکی از یاران پیامبر(ص) از این که گرفتار گناه می شود به پیامبر(ص) گلایه برد و خواستار راهنمایی آن حضرت شد. پیامبر(ص) به وی می فرماید: دروغ نگو! آن شخص گفت: همین. پیامبر(ص): فرمود: همین و بس. مرد رفت و در برابر امری قرار گرفت که گناه بود و چون خواست آن را مرتکب شود گفت اگر پیش پیامبر رفتم و گفت این کار را کردی چه بگویم؟ دروغ بگویم. من که وعده داده ام دروغ نگویم. چند مساله دیگری نیز رخ داد و او برای این که به پیامبر دروغ نگوید از ارتکاب آن خودداری کرد. این گونه است که رفتار خود را اصلاح کرد.

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1388ساعت 8 AM  توسط | 

ای دل غریب وبی پناهم یارمن باش

درکوچه های بی کسی دلدارمن باش

هوشیار مستی می کند درمسلخ عشق

هوشیار اگرمن نیستم هوشیارمن باش

باالله عجب رسمیست رسم خوب عشاق

ای دل به رسم عشق آيين دارمن باش

گم مي شودفريادعشق دراين هياهو

اي دل به جاي صوت من تكرارمن باش

مي خواهم ازبندت رهاسازم وليكن

درعشق من افراط شد؟افسارمن باش

درباده نوشان ني وفاازعشق ديدم

دردل فروشان تو بت  عيارمن باش

يك جوهوس رانان عاشق دل ندارند

دراين سراي عاشقي توخوارمن باش

بيگانه باخويشندوبامي آشنايند

درجمع اين بيگانگان اغيارمن باش

گرپاي عشقم راشكستند مي گساران

هرشب مراتيماركن غمخوارمن باش

شدكوريعقوب ازغم يوسف به احزان

تومرحم چشم دل تبدارمن باش

 

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8 PM  توسط | 
افسوس فردای من و تو ما ندارد

من ازرنگ پریده قهرمانان فهمیدم
 
که زمین از مردهای حقیقی تهی است!!!!!!
+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 6 PM  توسط | 
من ازسکوت گریزان بوده ام همیشه!

.....

سالهاست که سکوت کرده ام...

واینک ترس مراتکان می دهد و

من پیوسته به عقب برمی گردم و

ازخوداین سوال رابارهاوبارها می پرسم

که آیامن راه راعوضی آمدم؟

دلم گرفته است ازاین فریبها ونیرنگها...

ازاین دورویه مردمانی بیهوده گو...

ازآنهاکه خدارادرپشت یک ابرپنهان کرده ومی کنند؟!!!!

وخود راقدیس وارخالص خالص می نمایانند....!!!

چراسادگیها همیشه تهش باختن است؟

چرا قلب ساده من همیشه ساخت و ویران نکرد اما

ساخته هایش راویران کرد....؟

چرابالهایم را دیگران نمی بینند......؟

 

 

+ نوشته شده در  نهم دی 1387ساعت 10 AM  توسط | 

 

سرخوش ز سبوي غم پنهاني خويشم 

 عمريست پريشان ز پريشاني خويشم

 در بزم وصال تو نگويم ز کم و بيش 

 چو آينه خود کرده ي حيراني خويشم

 يک چند پشيمان شدم از رندي و مستي

 عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1387ساعت 5 PM  توسط | 
بهانه‌ی عاشقی...

عادت کرده ایم که همیشه دنبال بهانه ای بگردیم!
عادت کرده ایم که برای رسیدن به او، زمان را بهانه کنیم و میان این همه لحظه‌ های ناب، دمی را دریابیم که بهانه کرده ایم.
عادت کرده ایم که تنها او بیاید به سر وقت دلمان و تا نیامدن لحظه های بی قراری، بنشینیم و چرتکه تنهاییمان را بیندازیم!
لابد یادمان رفته است که عشق، وقت و زمان نمی شناسد. همه اش بی قراری ست!
اصلا بنا بوده که عشق، تپش داشته باشد! و دیگر ندانی که تو در آن حضور داری یا او تو را پشت سر می گذارد.
ایستایی در عشق گناه است! و درنگ کردن عمری پشیمانی است!
همیشه باید ماند؛ در حضور خلوت انس!
و اگر به انتظار آمدن بهانه ای بنشینی، این زمان نیست که رفته است، تویی که جا مانده ای!
دل عاشق، به دنبال بهانه نمی گردد. لحظه لحظه بهانه می شود برای دیدن یار! نیش و نوش یکی می شود برای آن خلوت های ناب!

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1387ساعت 0 AM  توسط | 

صداقت هستي

دست نوشته هاي دانشجوي شهيداحمدرضا احدي رتبه اول سال 64رشته پزشكي

* چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟
چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟
كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟
كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟
جوانم كجاست؟
دخترم چه شد؟به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟
كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟
چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟
چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه مي‌داني كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟
- كيف و كلاسور را از چه پر مي‌كني؟
از خيال.
از كتاب.
از لقب شامخ دكتر.
يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت مي‌گذارد.
- كدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟
دير رسيدن اتوبوس.
دير رسيدن سر كلاس.
نمره A گرفتن.
- دلت را به چه چيز بسته‌اي؟
به مدرك.
به ماشين.
به قبول شدن در دوره فوق دكترا.
آري پسرك دانشجو!
به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.
جواني به خاك افتاده و خون شكفته.
آري دخترك دانشجو!
به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.
در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند.
به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند.
به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند؟
هيچ مي‌دانستي؟
حتماً نه!
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟
و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!!
اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.
خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!

** ديگر نمي خواهم زنده بمانم. من محتاج توام. خدايا بگو ببارد باران؛ كه كوير شوره زار قلبم سالهاست كه سترون مانده است. من ديگر طاقت دوري از باران را ندارم. خدايا! ديگر طاقت ماندن ندارمي بگذار اين خشكزار وجودمي اين مرده قلب من ديگر نباشد! بگذار اين ديدگان ديگر نبيند. بس است هرچه ديده اند. بگذار اين گوش هاي صم ديگر نشنوند. بس است هرچه شنيده اند. بگذار اين دست وپاها ديگر حركت نكنند. بس است هرچه جنبيده اند. خدايا ! دوست دارم، تنهاي تنها بيايم ، دور از هر كثرتي؛ دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دوراز هر هويتي. خدايا! اگر بگويي: لياقت نداري، خواهم گفت:لياقت كداميك از الطاف تو را داشته ام؟!خدايا ! دوست دارم سوختن را؛ فناشدن،از همه جاجاري شدن به سوي كمال انقطاع روان شدن.

** آن هنگام كه پيكر پاك شهيد برخاكهاي سوزان دشت فرو مي افتاد من و تو در فضاي كرخت شهر چشم و گوش بسته بوديم . آن هنگام كه ناله جانسوزمجروحي در گوشه بيمارستان بلندبود ، من و تو در كمال آسايش وسلامت به سر مي برديم . آن هنگام كه آوار خشم و كين دشمن بر سركودكان معصوم وبي گناه فرومي ريخت، من و تو در بلند عمارتهاي جهل آرام و بيخطر خفته بوديم .آن هنگام كه سرهاي بريده بچه هادر كردستان به بالاي نيزه هامي رفت ،من و تو به كدامين خيال بوديم ؟ آن هنگام كه غروب غم بر قلب نوجوان اسير سنگيني مي كرد،من تودرجمع گرم خانواده آرام گرفته بوديم. آن هنگام كه سرماي طاقت فرساي كردستان ، دستان آن نوجوان را _كه براي حفاظت حريم من و تو به آنجا رفته بود_بي حس كرده بود ، من وتو در كنار شوفاژهاي گرم درپشت ميزهاي رنگارنگ ، آرام و بي خبر نشسته بوديم .
بگذار حكايت اين همه ايثار در كنج همان سرزمينها مدفون بماند! بگذار كسي نفهمد كه چه بر سر آنها آمده ! بگذار كسي نداند كه مادر فرزند از دست داده چگونه است ! بگذار در لاكهاي خود فرو روند و حقايق پيرامون ما مشخص نشود .
... مي گويند آنها كه مي توانند درس بخواندو امكانش را هم دارند ، بايد به دانشگاه بروند ،و آنهايي كه مي توانندبجنگندبه مرزها روند . هر كسي را شغلي است ! زهي خيال باطل .
به خدا قسم ، عده اي از همانها كه ديگر در ميان ما نيستند ،صدها باربهتر از من وتو درس مي خواندند . ولي آنان همه مرارتهاي جبهه را در عوض درس خواندن صرف به جان خريدند ...

* آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل كنيد؛
گلوله‌اي از دوشكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر مي‌كند، معلوم نماييد:
- سر كجا افتاده است؟
- كدام زن صيحه مي‌كشد؟
- كدام پيراهن سياه مي‌شود؟
- كدام خواهر بي برادر مي‌شود؟
- آسمان كدام شهر سرخ مي‌شود؟
- كدام گريبان پاره مي‌شود؟
- كدام چهره چنگ مي‌خورد؟
- كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي‌ريزد؟
يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران - دهلران حركت مي‌كند مورد اصابت موشك قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد:
- كدام تن مي‌سوزد؟
- كدام سر مي‌پرد؟
- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟
- چگونه بايد آنها را غسل داد؟
- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟
- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟
- چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟
- كدام مسئله را حل مي‌كني؟
- براي كدام امتحان، درس مي‌خواني؟
-

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1387ساعت 10 AM  توسط | 

سال ها پیش توی یه سرزمین دور شاهزاده ای وجود داشت که تصمیم به ازدواج گرفت. اون میخواست با یکی از دخترای سرزمین خودش ازدواج کنه. به همین دلیل همه دخترای جوون اون سرزمین رو دعوت کرد تا سزاوارترین دختر رو انتخاب کنه.در بین این دخترا دختری وجود داشت که خیلی فقیر بود اما شاهزاده رو خیلی دوست داشت ومخفیانه عاشقش شده بود. وقتی دختر قصه ما میخواست به مهمونی شاهزاده بره مامانش بهش گفت دخترم چرا میخوای به این مهمونی بری تو نه ثروتی داری نه زیبایی خیلی زیاد . دخترک گفت مامان اجازه بده تا برم و شانس خودم رو امتحان کنم تا حداقل برای آخرین بار اونو ببینم.

روز مهمانی فرا رسید. شاهزاده رو به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدوم از شما یه دانه گل میدم و هر کس که ظرف شیش ماه زیباترین گل دنیا رو پرورش بده همسر من میشه. دخترک فقیر هم دانه را گرفت و اونو تو گلدون کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدون میرسید و به اندازه بهش آب و آفتاب میداد اما بی نتیجه بود و هیچ گلی سبز نشد.

سرانجام شیش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسید. دخترک گلدون خالی خودش رو تو دستاش گرفت و توی صف ایستاد. اما دخترای دیگه هر کدوم با گلهای بسار زیبا و جالبی که تو گلدون داشتند تو صف ایستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدون ها نگاه میکرد اما از هیچ کدوم راضی نبود . تا اینکه نوبت به دخترک فقیر رسید . دخترک از اینکه گلی تو گلدون نداشت خجالت میکشید اما شاهزاده وقتی گلدون خالی رو دید با تعجب و تحسین به دخترک خیره شد . رو به تمام دخترا کرد و گفت این دختر ملکه آینده این سرزمینه. همه متعجب شده بودن دخترای دیگه با گلدونهای قشنگی که داشتن حرسشون گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که اون دختر اصلا گلی تو گلدون نداره . شاهزاده گفت بله درسته که هیچ گلی توی این گلدون سبز نشده اما باید بدونید که همه دانه هایی که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نباید گلی از اون دانه ها سبز میشد . همه شما تقلب کردید ولی این دخترک زیبا به خاطر صداقتش سزاوارترین دختر این سرزمینه

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1387ساعت 2 AM  توسط |